|
|
|
||||
|
بنام آنكه جانم در دست اوست داستان ... ! ( قسمت سيزدهم ) ... صبح زود از اتاقم بيرون اومدم و خودم رو به بازار رسوندم. وقتي به بازار رسيدم ساعت 7 صبح بود و هنوز هيچكسي نيومده بود. حدود ساعت 8 بود كه كم كم رفت و آمد مردم شروع شد و بعضي از مغازه ها باز شدند. رفتم و از يكي از مغازه دارها آدرس طلافروشها رو پرسيدم و بعدش به سمت آدرسي كه اون مرد داده بود راه افتادم. هر چه بيشتر نزديك مي شدم قلبم بيشتر مي زد. به قسمت طلافروشها رسيدم. از كسي سراغ اقاي رستم زاده رو كه همون مرد طلافروش (آقاي اكبر زاده) گفته بود گرفتم و اون هم من رو راهنمايي كرد. بالاخره به در مغازه آقاي رستم زاده رسيدم. مغازه هنوز بسته بود و يه تابلو روي سردرش بود و توي اون نوشته بودند جواهري رستم زاده. حدود نيم ساعتی وايسادم بودم که یه پسر جوون اومد و در مغازه رو باز كرد. ازش سراغ آقاي رستم زاده رو گرفتم و اون هم گفت : آقاي رستم زاده امروز كار براش پيش اومده و تا ساعت 12 نمياد. خلاصه با اينكه خيلي از شنيدن اين خبر ناراحت و پكر شدم ولي چاره اي جز انتظار نبود. به همين خاطر براي تلف كردن وقت هم كه شده تو بازار شروع به چرخيدن كردم. رنگارنگ بودن اشيا تو بازار باعث شد گذر زمان رو نفهمم . خلاصه ساعت 12 در مغازه بودم . يه مرد با موهاي جوگندمي توي مغازه نشسته بود. رفتم جلو و گفتم: سلام آقا ؛ سلام دخترم . پسر بيا ببين اين خانم چه امري دارند! ؛ حاج آقا من با خودتون كار دارم. ؛ با من ؟ چه كاري ؟ ؛ شما آقاي رستم زاده هستيد ؟ ؛ بله خودم هستم. ؛ خدا رو شكر! امروز از 7 صبح تو بازار منتظر شما هستم تا حالا. ؛ (باخنده) آخه دخترم ساعت 7 صبح كسي مگه مياد بازار كه من بيام . حالا چيكار داري ؟ ؛ آقاي اكبر زاده گفتن من بيام اينجا. من يه مشكلي دارم كه ايشون گفت شما ميتونيد كمكم كنيد. ؛ اكبر رو مي گي ؟ حالش خوب بود ، انشاءاله ؟ خوب چيه مشكلت ؟ ؛ با اين حرفها كمي دلم آروم گرفت. گردنبند رو نشونش دادم و ماجرا رو از اول براش تعريف كردم. با حالت خاصي به گردنبند نگاه مي كرد. انگار كه اونو ميشناسه. به من گفت بايد مطمئن شم و بعدش همون پسر جوان رو فرستاد دنبال چند نفر از همكاراش. طولي نكشيد كه اون پسر با دو نفرديگه داخل شدند. آقاي رستم زاده رو به يكي از اونها كرد و گفت : حاجي اينو ببين! ؛ گردنبند قشنگيه. ؛ قشنگيش بماند. حاجي برات آشنا نيست؟ ؛ آره اين كه مهر حاج محمد علي خدا بيامرزه! خدا رحمتش كنه چه دستي داشت. ببين چي ساخته. ؛ پس درست فهميده بودم اين مال حاج اوساي خودمونه. ؛ آره خدا بيامرزدش . ؛ با شنيدن اين حرفها پريدم وسط و حرفشون رو قطع كردم و گفتم : يعني اون رو مي شناسيد ؟ ؛ بله دخترم . ولي ايشون الان 10 ساله كه از دنيا رفته! ؛ با شنيدن اين حرف تمام بدنم يخ زد و از حال رفتم ... ... وقتي به هوش اومدم همون مردها رو ديدم كه كنارم هستند. يكيشون گفت : خدا رو شكر بهوش اومد ؛ بلند شدم و گفتم آقايون من بايد چيكار كنم؟ ؛ آقاي رستم زاده به من نگاهي كرد و با لبخندي گفت : نگران نباش من كمكت مي كنم گم شده هات رو پیدا کنی ؛ بعد به همراه آقاي رستم زاده به سمت يك كارگاه طلاسازي رفتيم . وقتی وارد شدیم مرد ميانسالي كه آقاي رستم زاده اون رو پسر حاج محمد علي (استاد طلاساز) معرفي كرد رو دیدیم، به سمت اون رفتيم و در مورد گردنبند با اون صحبت كرديم . اون با ديدن گردنبند به آقاي اكبر زاده گفت : اين از بهترين كارهاي پدرمه . دقيقا يادمه وقتي كه اين رو ساخت . اين رو به سفارش آقاي علويان ساخت. ؛ كدوم علويان حسن آقا ؟ ؛ همون علويان كه تاجر فرش بود ديگه . يادت نمي ياد حاجي ؟ ؛ خوب! حالا يادم اومد. ؛ آره اين رو براي علويان ساخت . يادمه كه اومد اينجا و به پدرم گفت كه داره ازدواج مي كنه يه گردنبند خوب از ترکیب طلای سفید و زرد مي خواد كه توي اون اسامي پنج تن و سال ازدواجش نوشته بشه. و از اون هم چهارتا مي خواد ، براي خودش ، زنش و دوتا بچه اي كه دوست داره در آينده داشته باشه. پدرم هم چهارتا ساخت . ؛ با شنيدن اين حرفها انگار باز خودم رو پيدا كرده باشم و اينكه فهميده باشم كي هستم با غرور خاصي گفتم : آقا من دختر آقاي علويان هستم . اما سالهاست اونها رو گم كردم . الان اونها كجا هستن ؟ ؛ والا خانوم چند سال پيش كه بچه هاي آقاي علوبان گم شدند من شنيدم كه خانوادش زنش رو مقصر مي دونستند تو گم شدن بچه ها و آخرش هم اونو مجبور كردند زنش رو طلاق بده و اونهم که خیلی ناراحت بود ازتهران رفت ، حالا كجا من نمي دونم . اما بعضي از تجار بازار كه قبلا با اونا رفت و اومد داشتن مي گفتند كه زنش بنده خدا بعد از طلاق تنها زندگي مي كنه و چند باري هم تو خونه هايي كه مهمونی بوده اونو ديدن داشته كلفتي مي كرده. ؛ من مي تونم اسم و آدرسش رو داشته باشم ؟ ؛ اسم و آدرسي كه ندارم اما مي تونم آدرس اون بنده های خدا رو بدم شايد بتوني از طريق اونها پيداش كني . ؛ بعد از اين حرفها اون مرد آدرس چند نفر تاجر رو كه تو بازار بودند به من داد و من هم رفتم سراغ اونها . اولش نمي خواستند به من كمك كنند اما وقتي كه ماجرا رو براشون تعريف كردم از هر كدومشون آدرس دو سه تا خونه كه زن آقاي علويان رو اونجا ديده بودند ، گرفتم. همه آدرسها مربوط به مناطق بالاي شهر يود . به همين خاطر برگشتم مسافرخونه تا فردا برم دنبال كسي كه از شواهد مادرم بود بگردم. با اينكه خسته بودم اما فكر و خيال نمي گذاشت كه بخوابم. مادرم رو قرار بود پيدا كنم. كسي كه تمام عمرم رو در حسرت نوازشهاش سپري كردم. كسي كه شبها گرماي وجودش رو موقع خواب كم داشتم . تو اين فكرها بودم كه خوابم برد... ... از خواب كه بيدار شدم صبح شده بود. سريع پاشدم و به دنبال آدرسهايي كه گرفته بودم راه افتادم. اول جايي كه رفتم يه خونه بزرگ بود توي خيابون جردن. در زدم يه مرد بيرون اومد . ازش پرسيدم : اينجا دنبال زني مي گردم كه براي كلفتي به اين خونه مياد، راستي سلام آقا ؛ عليك سلام! اينجا خيلي زنها كار مي كنند كدومشون ؟ ؛ اسمش رو نمي دونم ولي اسم شوهرش احتمالا علويان باشه البته قبلا شوهرش بوده و بچه هاش رو هم قبلا گم كرده و از اين چيزها. ؛ آهان نسرين رو مي گي. اون هميشه نمياد . هر چند وقت يه بار خودش مياد و خانوم هم بهش كار ميده . اينكه اسم شوهرش چي بوده يا هست رو نمي دونم ولي بچه هاش رو بيست سي سال پيش دزديدند. اگه ميخواي شماره تلفن بده بياد ميگم بهت زنگ بزنه ؛ آدرس و تلفن مسافرخانه رو بهش دادم و به سمت آدرس بعدي راه افتادم. توي هر آدرس يه حرف يا يه مسئله بود ولي اثري از مادرم نبود. تنها روزنه اميد اين بود كه همه با هم يك نشوني رو در مورد مادر من مي دادند.تا اينكه در خونه چهارم يا پنجم كه رسيدم ، با دادن مشخصات به من گفتن كه نسرين تو خونه داره كار مي كنه. وقتی خواستم که اون رو ببینم اولش مخالفت کردند اما با اصرار زياد تونستم وارد خونه بشم و با اجازه خانوم خونه به سمت جايي كه نسرين كار مي كرد برم... (ادامه دارد) تا بعد... يا حق!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:33 توسط م.(کوروش)
|
|
|||||
|
|||||