بنام آنکه جانم در دست اوست
ای کاش می دانستی که چه می گویم!
ای کاش می فهمیدی که چه می خواهم!
ای کاش صدایم را آنگونه که باید می شنیدی ، نه فریادهای ناشی از خشم آنیم را!
ای کاش می خواندی عشق را در دیدگانم!
ای کاش می خواندم محبت را از نگاهت!
ای کاش اشکهای بی صدای خلوتم را می دیدی نه غرشهای خشمگینانه ام را!
ای کاش می دانستی که این امواج خروشان برای آرامش یافتن ، به ساحل امن آغوشت نیاز دارند!
ای کاش باور می کردی عشقم را!
ای کاش می پذیرفتی صداقتم را!
ای کاش می دانستم خواسته ات را!
ای کاش می دانستی نیازم را!
ای کاش تو کمی عمق را می دیدی و من کمی سطح را !
ای کاش ما گذشت داشتیم، حتی اندک!
ای کاش ما می پذیرفتیم ما شدن را!
ای کاش ما فراموش می کردیم من بودن را!
ای کاش ما می شنیدیم صدای قلب یکدیگر را!
ای کاش ، ای کاش ، ای کاش ...
افسوس که نه تو آنی و نه من این !
آه دنیا در گردابی رهایم ساختی که در آن امواج خروشان مرا به عمق فاجعه ای می کشانند و مرا در راهی که نمی دانم انتهایش کجاست به دور خود می گردانند. من کجا باید بروم ؟ به کی باید پناه بیاورم؟ از چه کسی باید بخواهم با یار بودن را به من بشناساند؟ دنیا به من بگو چرا اینگونه در خود فروماندم و اینچنین در کار خود عاجزم؟ روزگار ، مرا با آشنایم تنها بگذار تا به او بگویم که دوستش دارم! به او بگویم که در این وادی چه تنهایم بی او! بگویم که مرا آنگونه که هستم بشناسد نه آنگونه که خود می خواهد!
تا بعد...
یا حق!
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:3 توسط م.(کوروش)
|