|
|
|
||||
|
بنام آنکه جانم در دست اوست داستان ... ! ( قسمت دوازدهم ) ... از قطار که پیاده شدم غم عجیبی احساس می کردم. خیلی دلم گرفت. یاد اون موقعی که با علی و حسن و شیرین و اکبر وارد نیشابور شده بودیم افتادم. علی و حسن زخمی بودند ولی همه با هم داشتیم می گفتیم و می خندیدیم . اون روز نیشابور خیلی برام قشنگ بود ولی امروز خیلی دلتنگ و غریب , به شکلی که دعا می کردم ای کاش برای همیشه پیش هوشنگ می موندیم ؛ اینجوری حداقل الان علی زنده بود و حسن و اکبر هم آزاد بودند. تو این فکرها بودم که یه مرد داد زد : تاکسی دربست ! کجا میری خانم ؟ ؛ کجا ؟!؟ دادگاه ! نه نه ! زندون ! ؛ بپر سوار ماشین آبجی , خدا راه هیچکی رو به اینجور جاها نندازه ... ... جلو در زندون پر از جمعیت بود. به هر سختی که بود خودم رو به در زندون رسوندم و بالاخره تونستم به ملاقات حسن برم. وقتی که دیدم حسن سرحال و سلامته , و جراحاتی که از اون درگیری برداشته بود کاملا خوب شده کمی آروم شدم. از ماجرای سفرم و شیرین و خانوادش برای حسن گفتم و کلی با هم درد دل کردیم. بعد از ملاقات حسن انگار که توان تازه ای پیدا کرده بودم و سریع به ملاقات وکیل حسن رفتم. وکیل حسن هم خبرهای خوبی داشت و می گفت که احتمالا بتونه دادگاه رو متقاعد کنه که کار اینها دفاع از خود بوده و الی آخر... ... بالاخره روز دادگاه رسید. من بهمراه خانواده اکبر قبل از همه تو دادگاه بودیم . همه در فشار شدید روحی و عصبی قرار داشتیم. من دستام تند و تند عرق می کرد و از شدت اضطراب لرز کرده بودم. قاضی وارد دادگاه شود و محاکمه شروع شد.دادگاه در دو جلسه 5/1 ساعته با یه استراحت نیم ساعتی طول کشید و تو این مدت حسن و اکبر ماجرا رو توضیح دادند . من و چند نفر از افراد هوشنگ هم که توی ماجرا حاضر بودند و اونها هم به عنوان متهم در دادگاه حضور داشتند , به عنوان شاهد و متهم مطالبی رو ارائه کردیم. وکیل حسن و اکبر هم داشت به دفاع از اونها می پرداخت. بالاخره بعد از 3 ساعت قاضی حکمش رو صادر کرد وبا توجه به اینکه برای دادگاه کاملا روشن شده بود که ماجرا حمله افراد هوشنگ به ما بوده ولی به دلیل اخلال در نظم و نزاع دسته جمعی و نیز حمل سلاح سرد و مجروح کردن چند نفر حسن رو به عنوان متهم ردیف دوم به 3 سال حبس , اکبر و دو نفر از افراد هوشنگ رو به عنوان متهم ردیف سوم به 2 سال حبس و 3 نفر باقی مونده رو هم به 1 سال حبس محکوم کرد. بعلاوه علی , هوشنگ و اصغر رو هم که بعنوان متهمین ردیف اول بودند به ترتیب علی به 15 سال , هوشنگ به 25 سال و اصغر هم به 15سال حبس محکوم بودند که هر سه بعلت مرگ در هنگام درگیری از پرونده حذف شده بودند. بعد از قرائت حکم توسط قاضی از اینکه حسن میتونست تا 3 سال دیگه آزاد بشه خیلی خوشحال بودم و از شادی نمی دونستم چیکار کنم برای مدت کوتاهی تمام غمهایی رو که داشتم فراموش کردم به خصوص اینکه ماجرای قتل اصغر به وسیله حسن هم بعنوان دفاع از خود تلقی شده بود ... ... چند روزکه از دادگاه گذشت ، به ملاقات حسن رفتم و بهش گفتم که تصمیم دارم برم تهران و بدنبال خانوادم بگردم. بعد از موافقت حسن به سمت تهران به راه افتادم ... ... وارد تهران که شدم صبح زود بود.تهران همون شهر شلوغ و پر از ماشین و آدم. شهری که حتی اسم خیابوناش رو هم نمی دونستم . از راه آهن بدون اینکه بدونم کجا باید برم به یه سمتی به راه افتادم. خیابون و مغازه های تهران برام یه جورای خاصی بود. عجیب و جالب. همینطور که داشتم می رفتم سر راهم یه مسافرخانه دیدم و همونجا یه اتاق گرفتم. کمی استراحت کردم و بعد براه افتادم. از صاحب مسافرخانه پرسیدم میخوام برم بالا شهر چطور باید برم. کمی چپ چپ نگاهم کرد و من رو راهنمایی کرد. به شمال شهر که رسیدم شروع کردم به پرس و جو از این و اون. در خونه ها می رفتم و از خانواده محمدی سئوال می کردم. گردنبندم رو نشون زنها می دادم و می پرسیدم که این گردنبند رو می شناسید. کسی گردنبند رو نشناخت اما چند خانواده محمدی به من معرفی شدند که هیچکدوم بچه ای رو گم نکرده بودند. سه چهار روز همیجور گذشت تا اینکه یه روز در یکی از خونه ها که رفتم یه مرد مسن از خونه بیرون اومد ازش راجع به گردنبند و خانواده محمدی پرسیدم و اون گفت که نمی شناسه. وقتی که ناامید از اون تشکر کردم به من گفت : دخترم اینجوری به گمشدت نمی رسی. این گردنبند سفارشیه و ساخته شده . بهتره بری توی طلا سازیها و دنبال کسی بگردی که این رو ساخته اینجوری بهتر و زودتر به نتیجه میرسی. ؛ با شنیدن این حرف دیدم که حق با اونه و سریعا به سمت اولین طلا فروشی رفتم. به چند تا طلا فروشی سر زدم اما نتیجه نداد و کسی اون رو نشناخت . دیگه خسته شده بودم. یک ساعتی هم از غروب گذشته بود و تصمیم داشتم برگردم مسافرخانه که دیدم یه طلا فروشی اونور خیابون بازه. به سمت اونجا رفتم و داخل شدم . مرد میانسالی اونجا بود که شاید حدودا 50 سالی داشت. جلو رفتم و گفتم : سلام آقا!؛ سلام خانوم! خوش اومدید. امرتون؟ ؛ راستش من یه گم شده دارم و دنبالش می گردم. گفتم شاید شما بتونید کمکم کنید. ؛ اگه بتونم خوشحال می شم . حالا اون شخص محترم کیه ؟ ؛ خانواده من! سالها پیش به دلیلی من از اونها جدا شدم و حالا دنبالشون می گردم. چیزی از اونها نه یادم میاد و نه میدونم, جز اینکه اسم خانوادگی من محمدیه و یه گردنبند هم تنها نشونی اونهاست. ؛ من چه کاری میتونم بکنم ؟ ؛ گفتم شاید بتونید سازنده گردنبند و یا صاحب اون رو بشناسید. ؛ می تونم اون رو ببینم ؟ ؛ بله! خواهش می کنم! بفرمائید! ؛ گردنبند زیبا و گرون قیمتیه. مشخصه که سفارش دهنده اون آدم پولداری بوده, و اما! اجازه بده ببینم ... محمدی!!! این اسم برای من خیلی آشناست!!! مفهوم این اسم و تاریخ 1325 خیلی برام آشناست. ( کمی مکث کرد و بعد با صدای بلند گفت) اوه دختر! فهمیدم! ؛ چی آقا ؟ چی رو فهمیدی ؟ ؛ به احتمال زیاد این اسم فامیل تو نیست. ؛ نیست ؟!؟ پس چیه ؟!؟ ؛ حول نکن دختر. من مطمئن هستم که این ، اسم سازنده گردنبنده. چون کوچیک و به شکل خاصی که شبیه به مهر می مونه نوشته شده . این تاریخ هم یا سال ساخت این گردنبنده و یا چیزی که برای صاحبش مهم و قابل توجه بوده مثل سال تولد یا ازدواج و یا ... ؛ دنیا دور سرم شروع به چرخیدن کرد. از طرفی خوشحال بودم که سر نخ جدیدی پیدا کرده بودم و از طرفی همه چیزایی که فکرمی کردم درسته یکدفعه بهم ریخته بود. خلاصه اینکه از اون مرد پرسیدم : کجا باید برم ؟ باید تمام جواهر فروشیها و طلا فروشیهای تهران رو بگردم ؟ ؛ نه دختر جان اینجوری که کلی طول می کشه و خسته کننده است. بهترین کار اینه که از طلا فروشهای بازار تهران شروع کنی. چون اونها متمرکز هستند و قدیمی. این آدرس آقای رستم زاده ، یکی از طلافروشهای بازاره. چند سال پیش من شاگردش بودم. حدود 50 سالی هست که اونجا مغازه داره . از اون بپرس کمکت می کنه. بگو اکبرزاده منو فرستاده. ؛ از آقای اکبرزاده خداحافظی کردم و به سمت مسافرخانه به راه افتادم. توی مسافرخانه فکرهای عجیبی ازذهنم می گذشت . آیا فردا می تونستم سر نخی از خانواده خودم پیدا کنم ؟ آیا می تونستم بفهمم که واقعا کی هستم ؟ باید صبر می کردم که فردا بشه و دوباره جستجو رو شروع کنم. اما تا صبح خوابم نبرد ... (ادامه دارد) تا بعد... یا حق!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:45 توسط م.(کوروش)
|
|
|||||
|
|||||