تبليغاتX
دنیا چقدر ارزش داره مگه ؟!؟!؟ - داستان ... ! ( قسمت یازدهم )

بنام آنکه جانم در دست اوست

داستان ... ! ( قسمت یازدهم )

... تا به خودمون اومدیم متوجه چند تا پلیس شدیم که از در ورودی سالن وارد شدند. اکبر به حسن گفت : بهتره فرار کنیم ؛ ولی اکبر نمی شه. علی رو چیکار کنیم؟ ؛ اگه ما دستگیر شیم علی مشکلش حل میشه ؟ ؛ نه! ولی من نمی تونم اینها رو رها کنم و فرار کنم برم. تو می خوای برو. ؛ با هم اومدیم, با همدیگه هم می ریم. ما که کاری نکردیم. فقط از خودمون دفاع کردیم. تازه یه کشته هم دادیم! ؛ اینها صحبتهایی بود که بین حسن و اکبر رد و بدل شد. پلیس اومد و به حسن گفت : آیا کسی که امشب در بیمارستان بر اثر جراحات وارد شده مرده بود , رو شما به بیمارستان آوردید؟ ؛ بله سرکار! اون هم دوستم وهم برادر خانمم بود! ؛ خودتونم حال مساعدی ندارید. مطمئنا تصادف نکردید! اولا ماشینتون سالمه و ثانیا طبق گزارش متوفی بر اثر اصابت ضربات چاقو از دنیا رفته! ؛ نه سرکار! ؛ نه!؟!؟ ؛ نه یعنی , تصادف نکردیم سرکار , چند نفر جلو ماشین ما رو گرفتند و بعدشم با ما درگیر شدند. ؛ کجا ؟ چند کیلومتری شهر. ؛ چی به سر اونها اومد ؟ ؛ نمی دونم قربان! , ولی من می دونم. سرگروهبان این آقایون و خانومها با ما به کلانتری میان و این جنازه بره پزشکی قانونی ...

... ما که نه راه پس داشتیم و نه راه پیش با اونها رفتیم کلانتری و جسد علی رو هم بردند پزشکی قانونی. تو کلانتری از هر چهار نفر ما جداگانه و با هم به اشکال مختلف بازجویی شد. ما هم هرچه می دونستیم رو گفتیم. بعد از 5 روز بازجویی من و شیرین رو آزاد کردند ولی حسن و اکبر تا روز تشکیل دادگاه روانه زندان شدند. بعد از آزادی از بازداشتگاه به سراغ برادر اکبر رفتم و ماجرا رو برای اون شرح دادم. اون با ما اومد و جنازه علی رو تحویل گرفتیم و همونجا به خاک سپردیم. مراسم بسیار مختصری بود. من , شیرین و خانواده کوچک اکبر به همراه کارگرانی که علی رو تو قبر گذاشتن تنها تشیع کنندگان بودیم. باید منتظر می شدم که دادگاه تشکیل بشه به همین خاطر تو فرصت باقیمونده باتفاق برادر اکبر برای حسن و اکبر یه وکیل گرفتیم . از طرفی هم هر روز حال شیرین بدتر می شد. اون اصلا نمی تونست با مرگ علی کنار بیاد و هر روز بی تابی میکرد اما ما مجبور بودیم حداقل تا روز دادگاه تو خونه برادر اکبر بمونیم . بعد از چند روز اولین جلسه دادگاه حسن و اکبر تشکیل شد که بدلیل نبود عدله کافی برای اثبات اتهام یا تبرئه شدن متهمین به نتیجه نرسید و قرار شد که جلسه بعدی 2 ماه دیگه و در سال آینده تشکیل بشه...

... از دادگاه که برگشتیم شیرین به من گفت قصد داره برگرده پیش خانوادش با توجه به اینکه تو اون موقعیت بهترین فکر بود و به این امید که شاید شب عید شیرین کنار خانوادش باشه بدون هیچ تردیدی دو نفری با قطار به سمت تهران راه افتادیم و بعدش با اتوبوس به سمت همدان. وقتی به همدان رسیدیم دم دمای صبح بود و هوای سردآخرین روز اسفند خودش رو نشون می داد. شیرین از حدود یکسال و نیم قبل از مادرش نامه دریافت نکرده بود و هرچه نامه هم فرستاده بود جوابی به دستش نرسیده بود به همین علت ما به آخرین آدرسی که شیرین از مادرش داشت رفتیم ولی متوجه شدیم که از اونجا اساس کشی کردند و رفتند ولی خوشبختانه با چند تا سئوال جواب از همسایه ها بالاخره جای جدیدشون رو پیدا کردیم و رفتیم در خونشون...

...شیرین بدجوری می لرزید و از چهرش معلوم بود که آماده شنیدن هر خبر بدی هست ولی تحملش رو نداشت. کوچکترین خبر بدی می تونست اون رو برای همیشه از پا در بیاره . همینطور با خودش حرف میزد که اگه از اینجا هم رفته باشند یا اینکه مادرم دیگه نباشه و ... . نهایتا در زد و یه زن حدودا 50 ساله در رو باز کرد. همینکه در باز شد شیرین خودش رو تو بغل زن انداخت و با صدای بلند گریه می کرد و می گفت که مامان جون خوشحالم که سالمی. زن اول کمی با تعجب به اون نگاه کرد اما طولی نکشید که اون رو در آغوش گرفت و شروع به بوسیدنش کرد و قربون صدقه رفتن شیرین که مادر جان کجا بودی و از این حرفها. شیرین گفت : مادر چقدر شکسته شدی! ؛ تو هم یرزگ شدی دخترم. ؛ مادر خیلی دلم براتون تنگ شده بود. رفتم در خونه قبلی که آدرسشو تو آخرین نامه نوشته بودی ولی به من گفتند اینجایید. ؛ آره ۵/۱ سالی هست که اینجا اومدیم . شایدم کمتر. حالا چرا دم در واسادی. ؛ راستی مامان این عاطفه است. بهترین دوست من و در ضمن خواهر علی . ؛ سلام دخترم خوش اومدید بفرمائید داخل ...

... خونه کوچیک که دوتا اتاق بیشتر نداشت و 6 نفر توی اون زندگی می کردند. یه سفره هفت سین کوچیک گوشه یکی از اتاقها انداخته شده بود که فقط عید رو به یاد آدم می انداخت. خواهر و برادرهای شیرین که همه از اون کوچکتر بودند پیش ما اومدند و شیرین رو که سالها بود ندیده بودند بغل کردند. شیرین ماجرای پیش آمده رو برای مادرش تعریف کرد و اینکه الان در چه وضعیتی هست. مادر شیرین هم گفت که 2 سال پیش کمک کم پدر شیرین بدلیل استفاده بیش از حد از الکل چشمهاش رو از دست داده و الان هم که کبدش از کار افتاده و دکترا گفتند که هر لحظه احتمال مرگش هست. شیرین با وجود تمام نفرتی که از پدرش داشت باز هم روی سرش رفت و کلی براش گریه کرد. من حدودا یک ماه رو توی خونه اونها بودم و برای اولین بار در تمام عمرم محبت مادرانه رو از مادر شیرین در حق خودم می دیدم به طوری که یاد مادر خودم رو که مدتها بود در کنار علی بودن باعث شده بود کمتر بهش فکر کنم رو دوباره تو وجودم زنده کرد. خیلی دلم می خواست که همونجا بمونم و دیگه جایی نرم چون با وجود زندگی ساده آرامش خاصی حاکم بود که باعث می شد در وجودم آروم باشم. اما باید بر میگشتم و دنبال کارهای حسن می رفتم. به همین خاطر آماده سفر شدم . با شیرین خداحافظی کردم و بهش قول دادم که هر وقت کارها رو به راه بشه ببرمش پیش خودمون . خیلی خداحافظی سخت بود ولی با هر سختی از اونها جدا شدم و به سمت نیشابور راه افتادم ... (ادامه دارد)

تا بعد...

یا حق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:28  توسط م.(کوروش)  |