|
|
|
||||
|
بنام آنکه جانم در دست اوست داستان ... ! ( قسمت دهم ) ... دقیقاً یادم نیست چندم اسفند بود ولی چیزی به عید نمونده بود شاید 9 یا 10 روز. من , حسن , اکبر و خانواده برادر اکبر تو خونه بودیم. علی و شیرین بیرون رفته بودند که کمی خرید کنند و گشتی بزنند. همه چیز دوباره آروم شده بود. ما داشتیم راجع به ازدواج اکبر با یکی از افراد فامیلشون و بچه تو راهی علی و شیرین صحبت می کردیم که یکی خیلی محکم و با عجله داشت به در حیاط می کوبید. اکبر رفت در رو باز کرد , دیدیم علی و شیرین سراسیمه وارد خونه شدند و بلافاصله وارد اتاق شدند. علی رو به حسن کرد و گفت : حسن بجنبید. باید بریم. ؛ بریم ؟ چرا ؟ ؛ حسن بجنب! وقت کمه! اینجا دیگه امن نیست. باید زودتر بریم وگرنه هم ما تو دردسر می افتیم هم خانواده اکبر. ؛ علی چی شده آخه ؟ تا وسائل رو جمع میکنیم بگو ببینم چی شده ؟ بیرون چه اتفاقی افتاده؟ ؛ هوشنگ! هوشنگ اینجاست. ؛ با شنیدن اسم هوشنگ بدنم یخ کرد. هوشنگ اونجا چیکار می کرد خدا می دونه. ولی بلافاصله به خودم اومدم و شروع کردم با سرعت بیشتری وسایلمون رو جمع کردم . طفلی شیرین! اینقدر از دیدن هوشنگ و دارو دستش شکه شده بود که دستاش می لرزید و نمی تونست وسایلشون رو جمع کنه. حرفم که نمی زد. خلاصه , هم به اون کمک می کردم و هم وسایل خودمون رو جمع می کرد. نمی دونی چه محشری بود. اکبر از علی پرسید : چطور فهمیدی که هوشنگ اینجاست ؟ ؛ داشتم با شیرین از خرید بر می گشتم که سر خیابونی که می خوره به محله شما متوجه هوشنگ و چند تای دیگه شدم که از ماشین پیاده شدند . تا اومدم خودمو پنهان کنم من رو دیدند و به طرفم اومدند. من هم از دستشون فرار کردم. من رو گم کردند ولی مطمئنم که می دونند ما حدوداً کجا هستیم. پس به زودی پیدامون می کنند. ؛ به هر شکلی که بود حاضر شدیم و آماده راه افتادن. اکبر هم که به هر حال جزئی از ما بود آماده شد و به خانوادش گفت در صورتی که هوشنگ سراغشون اومد و از ما پرسید جواب بدند از ما خبری ندارند و خیلی وقته که اکبر حتی یه تلفن هم نزده. صبر کردیم هوا تاریک شد و آروم با احتیاط تمام از خونه خارج شدیم. وارد خیابون اصلی که شدیم هوشنگ و دارو دستش رو دیدیم که منتظر ما بودند. تا اونها رو دیدیم اکبر سریع رو به خارج شهر راه افتاد و اونها هم دنبال ما اومدند. سه تا ماشین در تعقیب ما بودند. اکبر خیلی خوب از دستشون فرار می کرد ولی اونها هم خوب می اومدند. از شهر خارج شدیم ولی اونها همونطور دنبال ما می اومدند. از بدشانسی ما یکی از چرخهای ماشین اکبر ترکید. اکبر هرچی خواست که با همون حالت ادامه بده اما نشد واونها به ما رسیدند. علی و حسن و اکبر سریع هر کدومشون یه چیز از تو ماشین برداشتند پایین رفتند و پشت به پشت هم جلو اونها وایسادند. نمی دونم چند تا بودند ولی حدودا 10 نفری اونها رو دوره کرده بودند. هوشنگ و اصغر کفتار هم از دور به اونها نگاه می کردند. درگیری خیلی بدی بود. کلی کتک کاری شد. تقریباً همشون رو زمین ولو بودند. علی رفت به سمت هوشنگ , اصغر به طرف علی اومد ولی علی حسابی از خجالتش در اومد . بعد با هوشنگ درگیر شد. هوشنگ خیلی قلدر بود و علی هم خسته شده بود. از اینطرف هم حسن و اکبر مشغول کتک کاری با چند نفر باقی مونده از نوچه های هوشنگ بودند. هوشنگ و علی هم درگیر بودند ... ... یکدفعه من تو تاریکی هوا زیر نور ماه متوجه درخشش تیغه چاقوی هوشنگ شدم اما تا اومدم از ماشین پیاده شم و علی رو خبر کنم دیر شده بود, هوشنگ نامرد تا دسته چاقوشو تو پهلو علی کرده بود و دوباره با چاقو به علی ضربه زد. جیغ زدم حسن! علی رو کشت! با فریاد من حسن به سمت علی و هوشنگ رفت که اصغر جلوشو گرفت. درگیری وحشتناکی بود. اینطرف اکبر با دونفر , اونطرف حسن با اصغر و از طرف دیگه علی با هوشنگ. با اینکه علی چاقو خورده بود اما هنوز با هوشنگ گلاویز بود و بالاخره چاقو خود هوشنگ رو تو قلب هوشنگ فرو کرد. هوشنگ نعره ای زد و مثل یه خرس که از پا در بیاد رو زمین افتاد . از اینطرف هم اصغر که می خواست همون کار هوشنگ رو انجام بده از حسن رودست خورد و حسن زودتر به اصغر ضربه زد و اصغر هم روی زمین افتاد. حسن به کمک اکبر رفت و موفق شدند بقیه رو هم از پا دربیارند . همه چی به خوبی تموم شده بود. جز علی! روی زمین افتاده بود و غرق در خون. همه به سمت علی رفتیم. و اون رو آوردیم توی ماشین. اکبر و حسن چرخ ماشین رو عوض کردند و راه افتادیم. سر علی روی پای شیرین بود و ناله می کرد. اکبر گفت باید برسونیمش بیمارستان و سریعا به سمت نیشابور برگشتیم. علی درحالی که به سختی صحبت می کرد رو به من و شیرین گفت : عاطفه! ؛ جانم داداشم! جانم گلم! ؛ خواهر مهربونم من به بیمارستان نمی رسم. برگردید به راهتون ادامه بدید. هر جا هم که من مردم من رو خاک کنید و برید! ؛ نگو داداشم. تو نمی میری! تو زنده میمونی! به خاطر من, به خاطر شیرین, به خاطر بچه ای که شیرین تو راه داره! ؛ اما اگه برسیم بیمارستان همه ما رو دستگیر می کنند ؛ مهم نیست داداشم , تو باید زنده بمونی! من تازه پیدات کردم. با من باید بیایی بریم خانوادمون رو پیدا کنیم داداشم! ؛ نه عاطفه جان! من زنده نمی مونم. شیرین! شیرین! ؛ جانم علی جان! ؛ شیرین تو زندگی با من آرامش ندیدی. من رو حلال کن! ؛ این حرف رو نزن. خواهرت که گفت, تو باید زنده بمونی , به خاطر ما هم نشده به خاطر این بچه ! ؛ من رفتنیم شیرین ولی اگه پسر بود صداش بزنید رضا و اگه دختر بود صداش بزنید معصومه! ... ... وارد بیمارستان شدیم. پرسنل بیمارستان با دیدن حال علی سریع اون رو بردند به سمت اتاق عمل و حسن و اکبر رو که زخمی شده بودند به سمت اورژانس هدایت کردند. حدودا یک ساعت گذشته بود. دکتر اتاق عمل بیرون اومد. وقتی ازش پرسیدن داداشم چی شد سرش رو پایین انداخت و گفت متأسفم... ... یکباره دنیا رو سرم خراب شد. شیرین با شنیدن این حرف بلافاصله از هوش رفت. همه چی داشت دور سرم می چرخید. داداش نازنینم , تنها برادرم , عزیز دلم , داداش مهربونم دیگه نبود! نمی دونی چقدر سخت بود وقتی که به نبودنش فکر می کردم. وقتی به بچه ای که قرار بود به دنیا بیاد بدون اینکه پدرش رو ببینه فکر می کردن دیوانه می شدم. انگار یه بار به سنگینی چندین تن رو دوشم بود که داشت کمرم رو می شکست. حسن و اکبر که خودشون هم حال چندان خوبی نداشتند و از غم رفتن علی باندازه من و شیرین ناراحت بودند به من دلداری می دادند و از من می خواستند که به خاطر شیرین هم شده خودم رو کنترل کنم. به سختی خودم رو جمع و جور کردم و به سمت شیرین رفتم. با کمک یکی از پرستارها اونو به هوش آوردیم که بلافاصله شروع کرد به شیون و گریه کردن. حسن به من گفت که اگه زودتر اونجا رو ترک نکنیم پلیس از راه میرسه و به دردسر می افتیم. من هم از شیرین خواستم که راه بیافته اما دیگه خیلی دیر شده بود... ( ادامه دارد ) تا بعد ... یا حق!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:33 توسط م.(کوروش)
|
|
|||||
|
|||||